تبليغاتX
جريده
يادداشت هاي يك روزنامه نگار
چند روزي بود كه حوصله نوشتن را نداشتم ولي وقتي ديروز براي تهيه گزارشي از بيمارستان شهيد مطهري رفتم بهانه اي شد تا چند خطي پيرامون وقايعي كه با چشمانم ديدم و از  رنج كساني كه دچار سوختگي شده بودند و من از نزديك شاهد آن بودم بنويسم.

وقتي به طرف بيمارستان براي تهيه گزارشي از به آتش كشيده شدن دختري توسط پسر جوان ميرفتم در ذهنم دفعات قبلي كه به اين بيمارستان آمده بودم مرور ميكردم واز اينكه باز هم بايد شاهد رنج كشيدن انسانهايي در آنجا باشم خيلي ناراحت بودم.

براي هماهنگي با مسوولان بيمارستان به بخش ۴ رفتم. وقتي به هر طرف نگاه ميكردم مردها و زناني را ميديم كه تمام و يا قسمتي از اعضاي بدنشان سوخته بود و با چشماني كه اشك در آن خشك شده بو مرا نگاه ميكردم. وقتي مشغول صحبت با سوپروايزر بودمپسربچه اي كه نيمي از بدنش به خاطر سهل انگاري والدينش سوخته بوداز بيمارستان مرخص شد و وقتي از بخش بيرون رفت مي توانستي برق خوشحالي را در چشمان تك تك پرستاران ببيني و همه از اينكه از دست او راحت شده بودند خوشحال بودند. يكي از آنها ميگفت راحت شديم و ديگر شبها صداي جيغهاي او را نمي شنويم.

صحنه هاي دلخراشي بود و ديدن چهره هايي كه به خاطر سوختگي بانداژ شده بود قلبم را به درد مي آورد. بعد از هماهنگي به بخش ۲ كه به بخش حاد معروف است رفتم . به خاطر شرايط خاصي كه در اينجا بود بايد لباس مخصوص به تن ميكردم. پس از پوشيدن لباس ميدانستم كه قيافه بامزه اي پيدا كرده ام به همين خاطر دنبال آينه اي گشتم تا خودم را در آن ببينم ولي هر چه قدر جستجو كردم هيچ آينه اي نبود و بهد از كمي فكر فهميدم به خاطر شرايط ويژه بيماران در اين بخش هيچ آينه اي در اين بخش و يا داخل دستشويي ها قرار داده نشده است تا مبادا اين بيماران چهره هاي وحشتناك خود را در آن ببينند.

مي دانستم در اين بخش اتاقهايي وجود دارد كه به اتاق انتظار مرگ مشهور است و بيماراني كه ديگر اميدي به زنده ماندن آنها نيست در آنجا بستري ميشوند. از پرستاران سراغ دختري را كه چند روز قبل به آتش كشيده شده بود گرفتم . همه او را ميشناختند . وقتي بالاي سر او رفتم از ديدن صحنه اي كه مقابل چشمانم بود به لرزه افتادم. دختري ۲۶ ساله كه تمام اعضاي بدنش با بنزين ۸۰ درصد سوخته بود و به سختي نفس ميكشيد . نميدانم هم اكنون كه اين مطلب را مينويسم شايد او ديگر زنده نباشد. در كنار تخت او پيرزني بستري شده بود كه به خاطر انفجار گاز به شدت سوخته بود. او از من خواهش ميكرد كه كمي به او آب بدهم ولي ميدانستم كه آب براي او مثل سم است.

دلم ميخواست با اين دختر كه ميدانم راضي نيست اسم او را بنويسم صحبت كنم ولي نفسش به شماره افتاده بود و نمي توانست صحبت كند. به دنال خانواده اش گشتم و بعد از يك ساعت آنها را در حالي كه از پشت پنجره به او نگاه ميكردن و اشك مي ريختند پيدا كردم. وقتي از خواهرش علت حادثه را پرسيدم ابتدا امتناع كرد ولي با اصرارهاي من و همكارانم گفت : خواهرم چند ماه قبل با پسري در يك مهماني آشنا شد . ما از اين پسر شناخت زيادي نداشتيم ولي اين پسر كه پدرش از وضع مالي خوبي هم برخوردار بود هر روز با خواهرم قرار ملاقات ميگذاشت و به مهماني هاي مختلف ميرفتند . بعد از مدتي خواهرم پي برد كه او با دختران زيادي دوست بوده و بعد از اخاذي و سوء استفاده آنها را رها كرده است . خواهرم پس از پي بردن به اين موضوع ارتباطش را با او قطع كرد ولي اين پسر دست بردار نبود و مزاحم خواهرم ميشد تا اين كه يك روز او را به خيابان پاسداران به بهانه ديدنش كشاند و با ريختن بنزين خواهرم را به آتش كشيد.

وقتي خواهرش حادثه را برايم تشريح ميكرد نگاهم به او كه هر لحظه با مرگ دست و پنجه نرم ميكرد افتاد . مادرش ميگفت اين پسر را نمي بخشم او زندگي مرا آتش زد و بايد مثل دخترم به آتش كشيده شود.

وقتي از بخش بيرون آمدم يكي از پرستاران به من گفت هر هفته از اين گونه موارد و يا دختران و پسراني كه به خاطر شكست عشقي دست به خودسوزي ميزنند به اينجا آورده ميشوند.

در راه بازگشت با خودم فكر ميكردم كه چرا جوانان ما آنقدر خالي از ظرفيت شده اند كه بعد از هر شكست دست به انتقام از خودشان ميزنند. به راستي چرا؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 20:28  توسط يوسف حيدري  | 

به خاطر اشكالي كه در ويلاگم پيش آمده بود مجبور شدم تا يك وبلاگ جديد و لي با همان مطالبم راه اندازي كنم. به همين خاطر اگر تاريخ مطالبم مربوط به يك روز است تعجب نكنيد.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 20:36  توسط يوسف حيدري  | 

ديشب همراه چند تن از دوستانم به ديدن فيلم سينمايي رستگاري در ۲۰/۸ رفتم. فيلمي با فضاي متفاوت با فيلمهاي قبلي سيروس الوند. به تصوير كشيدن و روايت گروهي متحجر كه البته كمي در مورد آنها اغراق شده بود. جوان متعصبي كه پس از آشنايي با گروهي يك تنه به جنگ با ناپاكي ها ميرود ولي سرانجام به خاطر فلب پاكي كه داشت پي به اشتباه خودش مي برد. او مامور كشتن زني ميشود كه در محله از اوبه عنوان زني فاسد ياد مي كنند. او وقتي زن را ربوده و قصد كشتنش را داشت به خاطر فطرت پاكي كه داشت پشيمان شد و همان جا از راهي كه رفته بود بازگشت و باقي ماجرا كه ترجيح ميدهم اين فيلم را از نزديك ببينيد.

از اين گروههاي خوسر شايد در سالهاي قبل اخباري در مطبوعات خوانده باشيد . گروههايي كه شايد نيتشان پاك و درست باشد ولي اعمال و روشهاي آنها نادرست است. به قولي فكر پاك -- روش ناپاك.

اميدوارم كه همه آنها هدايت شوند.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 18:16  توسط يوسف حيدري  | 

 

   

 

 

 

بالاخره روزي را كه انتظارش را مي كشيدم فرا رسيد. روزي را كه هميشه براي رسيدن به آن لحظه

شماري ميكردم.از چند روز قبل همه در تكاپوي اين روز بودند. برق خوشحالي را مي توانستي در چشمان تك تك همكاران ببيني. آري خاتمي رئيس جمهور محبوب روز سه شنبه به ميان ما آمد. همه همكاران با آراسته كردن خودشان آماده پذيراي از مهمان عزيز بودند.صبح زود به روزنامه آمدم.در ذهنم حرفهاي ناگفته اي را كه دوست داشتم به خاتمي بزنم مرور ميكردم. ساعت ديدار نزديك بود. هر لحظه خبر ميرسيد كه تا دقايقي ديگر او وارد تحريريه خواهد شد . با همكاران نحوه استقبال را تمرين ميكرديم. لحظه اي بعد خاتمي با آن لبخند هميشگي اش وارد تحريريه شد. همه همكاران با كف زدن به او خوش آمد گفتند. او مقابل ميز ما ايستاد و دستانش را براي دست دادن با ما دراز كرد . دستانش با گرمي فشردم . چهره اش با اينكه شكسته و خسته نشان مي داد ولي با لبخندش سعي مي كرد به ما آرامش بدهد. دوست داشتم او را در آغوش بكشم ولي مي دانستم اجازه اين كار را به من نخواهند داد . سعي كردم تا حرفهاي دلم را به او بزنم ولي به قول شاعر: گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم --چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي. بعد از بازديد خاتمي از تحريريه او به آمفي تئاتر رفت و بعد از تقدير شايسته اي كه از او صورت گرفت سخنان جالبي گفت. او از سختيهاي كار خبرنگاران گفت . از بسته شدن روزنامه ها و پايين بودن سطح درآمد روزنامه نگاران و خبرنگاران . از اينكه كه به تنها روزنامه دولت جفا شده بود گلايه كرد و در آخر نيز به همه همكارانش در روزنامه وزين ايران خسته نباشيد گفت.  وقتي با او عكس يادگاري ميگرفتيم در دلم آرزو ميكردم كه اي كاش باز هم اين روزهاي خوش تكرار شود ولي مي دانستم اين آخرين عكسي است كه با محبوب دل مردم و معمار گفتگوي تمدنها ميگيريم.

او رفت. هنگام خداحافظي وقتي از پنجره براي او دست تكان مي داديم  به سمت ما بازگشت و براي اخرين بار دستهايش را براي ما تكان داد.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 18:15  توسط يوسف حيدري  | 

وقتي معاون اداره آگاهي تهران خبر مربوط به قتل مردي توسط همسرش را براي من و همكاران ديگرم تعريف ميكرد باور نمي كردم يك زن كه هميشه به عنوان موجودي سراسر احساس از او ياد ميشود اينگونه سنگدل و با چنين قساوتي همسرش را كه بيش از ۳۰ سال با او زندگي كرده است از پاي درآورد. اين زن به خاطر اختلافي كه با همسرش داشت با دادن سم سيانور او را به قتل رساند و اين در حالي بود كه تا زماني كه كارشناسان پزشكي قانوني جواب سم شناسي را اعلام نكرده بودند اين زن منكر قتل همسرش شده بود.

متاسفانه پديده همسركشي كه در هر ماه چندين خبر در ارتباط با آن در روزنامه ها ميبينيم روز به روز در حال افزايش است . اين موضوع نشان از سست شدن بنيان خانواده ها و افزايش فاصله بين اعضاي خانواده است . زناني كه پس از سالها زندگي مشترك و حتي داشتن فرزند از همسرشان خسته شده و دل به بيگانهاي ميسپارند و اولين گام در يك جنايت را كه قرباني آن يكي از دو طرف است برمي دارند.

به راستي چرا؟

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 18:6  توسط يوسف حيدري  | 

"شكرالله عطارزاده " عضو فراكسيون اصولگرايان مجلس گفت : تحقيقات يكي از نمايندگان زن مجلس نشان‌مي دهد علت حملات وتاخت و تازهاي كاندوليزا رايس به ايران ، شكست وي دررابطه عشقي با يك جوان ايراني است. نماينده بوشهر روز چهارشنبه درجمع خبرنگاران پارلماني افزود: اين نتيجه تحقيقات يكي از خانم‌هاي نماينده مجلس هفتم در خصوص علت رفتارهاي نامناسب و موضع‌گيري هاي كاندوليزا رايس وزير خارجه آمريكا با مقامات و مسوولان ايران است. وي اضافه كرد: طي اين تحقيق مشخص شد خانم رايس در زمان دانشجويي خود در دانشگاه با يك جوان ايراني ارتباط عشقي داشته كه ناكامي در پي داشته است . عطارزاده گفت : خانم رايس جواب دهد چرا با مردم ايران لجبازي مي‌كند؟ نماينده بوشهر افزود: اگر خانم رايس دراين قضيه به نوعي آسيب روحي ديده است، ما حاضريم در دادگاه صالحه با حضور آن آقا رفع مشكل كنيم . عطارزاده به اين سووال پاسخ نداد كه كداميك از نمايندگان زن درمجلس چنين تحقيقي را انجام داده است .

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 18:5  توسط يوسف حيدري  | 

سخن را با نام دوست آغاز ميكنم. در اين راه سخت و دشوار از او مدد ميگيرم و ميخواهم كه هميشه مرا ياري كند. هر چه تلاش كردم تا مطلب مناسبي براي اولين يادداشتم تهيه كنم چيزي به ذهنم نرسيد به همين خاطر تصميم گرفتم تا از روزگار امروز كمي بنويسم. تلاش خواهم كرد تا هر روز از حوادثي كه به خاطر شغلم با انها برخورد دارم بنويسم. فكر ميكنم يكي از خبرهاي مهمي كه امروز با آن مواجه شدم و تعجب مرا برانگيخت خبر شكست عشقي ليزارايس وزير امور خارجه آمريكا بود كه عاشق يك جوان ايراني شده بود ولي اين جوان به او جواب رد داده و وزير خارجه آمريكا در عشقش شكست خورده است و اين شكست باعث دشمني او با ايران شده است. 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 18:5  توسط يوسف حيدري  |