تبليغاتX
جريده
يادداشت هاي يك روزنامه نگار
از همه دوستاني كه در طول اين مدت مطالبم را خواندند و نظراتشان را نيز گفتند تشكر ميكنم و اگر هم به خاطر گرفتاري كه داشتم نتوانستم مطلب جديدي بنويسم عذرخواهي ميكنم و سعي ميكنم تا حد امكان به طور مرتب مطلب بنويسم.

موضوع جالبي كه چند روز قبل با آن برخورد داشتم و تا آخر عمرم آن را فراموش نمي كنم مربوط به طلاق يك پيرزن و پيرمرد بود. وقتي طبق عادت هميشگي براي تهيه خبر به دادگاه خانواده رفتم وارد شعبه ۲۶۱ شدم. بعد از چند دقيقه قاضي دادگاه با خواندن طرفين پرونده اي از آنها خواست وارد دادگاه بشوند. من طبق معول منتظر زوج جواني بودم كه با گفتن تفاهم نداريم خواستار گرفتن حكم طلاقشان باشند ولي وقتي پيرزن و پيرمردي را ديدم كه چند نفر نفر زير بغلشان را گرفته بودند تعجب كردم.

پيرزن كه ۸۱ سال داشت با همان زبان شيرين آذري از بچه هاش ميخواست تا اجازه بدهند آنها با هم زندگي كنند. موضوع برام خيلي جالب بود و از قاضي دادگاه خواستم تا از پيرزن بخواد تا شرح ماجرا را براي دادگاه بازگو كنه.

پيرزن كه معلوم بود ماجراي اين طلاق خيلي تو روحيه اش تاثير گذاشته گفت . ۲۳ سال قبل وقتي شوهرم فوت كرد تنها شدم . با اينكه چند تا بچه داشتم و هر كدام از انها صاحب زندگي خوبي بودند نمي خواستم مزاحم آنها باشم. چند ماه بعد اين مرد كه راننده بود و همسرش هم به تازگي فوت كرده بود به خواستگاري ام آمد و با يكديگر ازدواج كرديم. زندگي خوبي داشتيم و من روزها به عشق بازگشتم همسرم لحظه شماري ميكردم و وقتي از كار بر ميگشت مثل اين بود كه دنيا را به من داده باشند . زندگي خوبي داشتيم ولي از آنجايي كه هميشه شانس روي خوشي به ما نشان نداده بود سال قبل همسرم از ارتفاع بلندي زمين خورد و كمرش شكست و زمينگير شد. پس از مداوا از آنجايي كه ديگه قادر به كار كردن نبود خانه نشين شد و اين سرآغاز بدبختي هاي ما بود. بهخاطر از كار افتادگي همسرم وضع مالي ما روز به روز بدتر ميشد و اين در حالي بود كه فرزندان ما حاضر نبودند ما را كمك كنند . آنها پيشنهاد عجيبي به ما دادند و گفتند از همديگه جدا بشيم و سپس آنها ما را به خانه هايشان ببرند و مراقبت كنند.

پيرزن در ادامه گفت : ابتدا قبول نكرديم ولي از آنجايي كه هيچ منبع مالي نداشتيم و روز به روز اوضاع ما بدتر مي شد  با همسرم توافق كرديم و امروز هم به دادگاه آمديم تا از هم جدا بشيم.

وقتي پيرزن اين حرفها را گفت به صورت فرزندانشان كه در دادگاه بودند نگاه كردم. هيچ آثار پشيماني توي چشمهاي آنها نبود. آنها حاضر شده بودند به خاطر خودخواهي خودشان يك كاشانه اي را ويران كنند و دو تا كبوتر خوشبخت را كه اين همه سال در كنار همديگه به خوبي زندگي كرده بودند از هم جدا كنند .

وقتي قاضي دادگاه حكم طلاق را صادر كرد پيرزن در حالي كه گريه ميكرد با التماس از بچه هاش ميخواست تا اجازه بدند باز هم آنها با هم زندگي كنند.

وقتي آنها از دادگاه خارج شدند با خودم فكر كردم وقتي عاطفه ما آدم ها ميميره چه كارهاي پستي كه از ما سرنمي زنه!!!!!!!!!!!!!!دادگاه خانواده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 15:36  توسط يوسف حيدري  |