شب يلدا به همراه دوستان مهمان يكي از همكلاسيهاي دوران دانشگاه و همسرش بوديم. شب فراموش نشدني كه در كنار خليج فارس تا پاسي از شب بيدار بوديم و به قولي خوش گذرانديم. هواي بسيار مطبوع - شب زيبا و پرستاره و دوستان بسيار خوب همه همه دست به دست هم دادند تا آن شب به يكي از بهترين شبهاي زندگيمان تبديل شود.
امروز همان دوستاني كه در اين سفر همراهمان بودند با فرستادن اس ام اس خاطرات خوب آن روزها را يادآوري مي كنند.
روي گل شما به سرخي انار
شب شما به شيرني هندوانه
خنده هاتان به مانند پسته
و عمرتان به بلندي يلدا .
يلدا بر همه شما مبارك.
صبح روز چهارشنبه وقتي براي تهيه گزارش از پزشكي قانوني به آنجا رفتم هرگز تصور نمي كردم با صحنه هايي روبرو شوم كه تا سالها از ذهنم خارج نشود. پيكرهاي سوخته كه هيچ كدامشان قابل شناسايي نبود . از هر گوشه صداي ناله اي بلند بود . هر كس سعي ميكرد تا با نشانه هايي كه از عزيزش داشت تلاش مي كرد تا جسد او را شناسايي كند. پيرمردي زير لب زمزمه مي كرد " گلي گم كرده ام مي جويم او را "
قلبم به درد آمده بود. بوي بدنهاي سوخته حالم را منقلب كرده بود . در حالي كه اشك مي ريختم دوربينم را روي اجساد سوخته گرفته و عكس مي انداختم. كاش هيچ وقت اين عكسها را نيانداخته بودم. هر ساعتي كه مي گذشت يكي از اجساد شناسايي مي شد. بيرون از سالن تشريح پزشكي قانوني غوغايي بود.
دختركي در حالي كه عكس پدرش را در آغوش گرفته بود آرام آرام با او نجوا ميكرد. زن جواني در حالي كه ضجه مي زد و نام همسرش را صدا ميزد مي گفت فرزندي را كه در شكم دارم با چه اميدي به دنيا بياورم.
مادر بابك گوهري خلبان شجاع اين هواپيما فرياد ميزد ما براي خريد سيسموني پسر بابك كه ۴ ماه ديگر به دنيا خواهد آمد رفته بوديم ولي .......
خداوند روح همه اين شهدا و دوستان ما را قرين رحمت كند.و قسمت ما هم شهادت در راه اطلاع رساني قرار دهد. آمين
خبر بقدري تكان دهنده بود كه هنوز هم نمي توانم آن را باور كنم. چند روز قبل بود كه ساجدي خبرنگار خبرگزاري ايرنا و يكي از دوستان خوب و مهربانم با من تماس گرفت و از خاطرات سفر بم سخن گفتيم و خنديديم. وقتي نام او را در بين كشته شده ها ديدم به ياد فرزند خردسالش آسيه افتادم كه الان چشم انتظار پدرش است و هر لحظه انتظار بازگشت او را مي كشد.
عليرضا برادران عكاس محجوب خبرگزاري فارس كه اكنون دو فرزند ۳ ساله دوقلويش كوثر و سوگند در آغوش مادر بهانه پدر را مي گيرند.
مير افضلي عكاس پرتلاش ايرنا كه هنگام رفتن با سختي از دخترش زينب توانست خداحافظي كند.
بغض گلويم را مي فشارد. چگونه كوچ بهترين دوستانمان را باور كنيم. چرا بايد اهالي فرهنگ و مطبوعات كه جزو نخبگان اين كشور هستند را با يك هواپيماي باري به ماموريت خبري ببرند. اينها كه توقع زيادي نداشتند .
حالا با اين حادثه همگي به دنبال مقصر مي گردند و مطمئنا خلبان كه نمي تواند از خود دفاعي كند مقصر حادثه اعلام مي شود.
برخي اخبار غيرموثق حكايت از آن دارد كه اين هواپيما قبل از پرواز دچار نقص فني شده بود و علي رغم اعلام خلبان اجازه پرواز براي آن صادر شد.
در اين حادثه تلخ و وحشتناك هواپيماي سي ۱۳۰ متعلق به نيروي هوايي ارتش پس از برخاستن از باند مهر آباد به دليل نقص فني مجبور به بازگشت شد كه در شهرك مسكوني توحيد سقوط كرد و تعداد ۱۱۶ نفر كشته شدند. اجساد داخل هواپيما به علت شدت انفجار سوخته بودند.
عكسهاي حادثه -- عكسهاي حادثه -- عكسهاي حادثه-- عكسهاي حادثه-- ايسنا
عكسهاي حادثه-- عكسهاي حادثه --عكسهاي حادثه--عكسهاي حادثه -- خبرگزاري مهر
محل حادثه تا دفتر روزنامه ما فاصله اي نداشت ولي از آنجايي كه ترافيك شديدي بود ترجيح داديم پياده برويم. در بين راه صحنه اي را كه تا دقايقي ديگر با آن مواجه خواهم شد را تصور مي كردم. پسري جوان بالي برج و مردم بسياري كه تشنه هيجان و ديدن اين صحنه ها .
وقتي وارد خيابان شهيد مطهري شديم با ديدن چند خودرو آتش نشاني متوجه شدم كه موضوع جدي است. مردم زيادي در خيابان جمع شده بودند و بالاي برج دوگل را كه نبش خيابان بود نگاه ميكردند. از همكار عكاسم خواستم تا به بالاي بام ساختمان روبرو برود تا بتواند از آنجا عكسهاي خوبي بگيرد.
وقتي بالاي برج ۱۲ طبقه را نگاه كردم پسر جواني را ديديم كه چاقويي در دست داشت و در لبه بام برج ايستاده بود. ماموران راهنمايي و رانندگي و كلانتري ۱۰۴ عباس آباد با بستن خيابانهاي منتهي به محل حادثه سعي در كنترل اوضاع مي كردند.
لحظات وحشتناكي بود . به ياد خودكشيهايي كه در دوران كاري ام با آنها مواجه شده بودم افتادم . دختري كه خودش را از بالاي برج ميلاد به پايين انداخت. پيرمردي كه از بالاي پاساژ گلديس در صادقيه به پايين پريد و علاوه بر خودش پسر جواني را كه در حال عبور از آنجا بود به كام مرگ كشاند.
پس از گذشت ساعتي به تعداد جمعيت تماشاگر افزوده مي شد . رفتار مردم براي من جالب بود . آنها با فرياد و كف زدن از پسر جوان مي خواستند كه سريعتر خودش را به پايين بياندازد. همه سعي مي كردند با دوربين تلفن هاي همراهشان لحظه سقوط را عكاسي كنند . هيچ كس نمي گفت چرا اين جوان مي خواهد خودكشي كند و هيچ كس حاضر نبود او را از اين كار منصرف كند. همه تشنه هيجان بودند و حتي تعدادي نيز با گفتن اين كه مرخصي ساعتي آنها رو به اتمام است از او مي خواستند سريعتر به پايين بپرد.
لحظات بسيار تلخي بود. پسرك در حالي كه از ديدن مردم وحشتزده شده بود و اشك مي ريخت با فرياد از آنها مي خواست كه آنجا را ترك كنند ولي علي رغم تلاش پليس و ماموران كسي حاضر نبود اين لحظه طلايي را از دست بدهد.
پس از گذشت ۴ ساعت يك روانپزشك به تيم نجات ملحق شد و با روانكاوي سعي مي كردند تا او را از اين كار منصرف كنند. پسرك فقط خواستار حضور برادرش بود كه پس از يكساعت برادرش در آنجا حاضر شد و پس از ۵ ساعت عاقبت در ساعت ۱۴ او از خودكشي منصرف و همراه ماموران به پايين آمد.
با انتقال اين پسر به كلانتري در تحقيقات مشخص شد او سينا نام دارد و ۲۱ ساله و ساكن شهرك انديشه است. او مدتي قبل پس از اختلاف با خانواده و برادرش و مشكلات مالي و بي كاري تصميم به خودكشي گرفته و صبح امروز پس از فزيب نگهبان برج به بهانه رفتن به صبقه ۹ و انجام كار اداري به پشت بام برج رفته است.
سخن آخر / اينكه اين پسر چه بلايي بر سرش خواهد آمد و يا به جرم اخلال در نظم عمومي به زندان محكوم مي شود زياد مهم نيست . مهم رفتار نامعقول همشهريان ماست كه در اين مواقع براي يك لحظه هيجان حاضر به ديدن مرگ يك جوان هستند.عكسهاي حادثه