چاپ مطلب و عكسي در روزنامه ايران جمعه مورخ ۲۲ ارديبهشت كه در آن يك كلمه تركي به زبان طنز بيان شده بود غائله وحشتناكي را به پا كرد.
ماجرا از اين قرار بود كه دوستان و همكاران ما در صفحه كودك و نوجوان اين روزنامه مطلبي را با عنوان چه كنيم كه سوسك ها سوسكمان نكنند به چاپ رساندند و در اين مطلب كه با زبان طنز بيان شده است كودكي سعي مي كند با يك سوسك گفتمان كند ولي جناي سوسك كه متوجه حرفهاي اين پسر نمي شود با گفتن كلمه تركي نمنه كه در فارسي به معناي چي است عدم درك خودش را نشان ميدهد.
با چاپ اين مطلب و كاريكاتور تلفن هاي روابط عمومي روزنامه به صدا در آمد و هموطنان آذري و بخصوص از شهرهاي تبريز و اردبيل انتقاد شديد خودشان را با گفتن الفاظ ركيك اعلام ميكردند. البته ماجرا به اينجا ختم نشد و صبح امروز دانشگاه تهران صحنه تحصن و راهپيمايي دانشجويان آذري زبان و بخصوص دانشجويان اهل شهرهاي آذربايجان بود. همزمان با تهران نيز شهرهاي تبريز و اردبيل شاهد راهپيمايي بود . در راهپيمايي دانشگاه تهران دانشجويان خشمگين روزنامه ايران را به آتش كشيدند و خواستار محكوميت نويسنده اين روزنامه و عذرخواهي رسمي آن شدند. همزمان با اين راهپيمايي نمايندگان شهرهاي آذربايجان در مجلس شوراي اسلامي با تذكر به رئيس جمهور و وزير ارشاد خواستار برخورد با اين روزنامه شدند.
نمي خواهم درباره اين حادثه قضاوت كنم ولي با توجه به شناختي كه از نويسنده اين مطلب كه از دوستان ماست دارم مطمئنا هستم كه او به هيچ عنوان قصد توهين به هموطنان ترك زبانمان را نداشته است. در حالي كه هرروزه در صدا و سيما شاهد به مسخره گرفتن زبان تركي هستيم و آنها به راحتي هموطنان آذري زبان را به سخره ميگيرند نبايد چاپ اين مطلب اينچنين خشم دانشجويان را برانگيزد و روزنامه دولت كه متعلق به همين مردم است به آتش كشيده شود.
جالب است بدانيد كه ماموران كلانتري عباس آباد براي حفاظت از روزنامه در برابر هجوم احتمالي دانشجويان خشمگين به حال آماده باش درآمده اند.
امروز با ديدن صحنه اي دگرگون شدم. صحنه اي كه دائما مقابل چشمانم است. مادري كه نفسهاي آخر را مي كشيد ولي بر روي تخت بيمارستان سرتاپاي پسرش را نگاه ميكرد و از اينكه او را سرحال ميديد لذت مي برد.
امروز به اتفاق همكارم براي ملاقات و پيگيري نحوه درمان مردي كه دچار بيماري سرطان معده بود و با كمك مردم در بيمارستان لاله بستري كرده بوديم به بيمارستان لاله رفتيم. وقتي وارد بخش آي سي يو شديم مرد در حالي كه به خاطر عمل جراحي طولاني مدت به سختي صحبت ميكرد با ديدن ما لبخند زد و گفت تا ديروز از هر كسي از دوستان و آشنايان كمك مي خواستم تا بتوانم درمان كنم كسي ياريم نمي كرد ولي امروز كه با كمك شما و مردم در اين بيمارستان بستري شده و عمل كرده ام همه آنها به ملاقاتم آمده اند و قيافه حق به جانب گرفته اند.
امروز كه محتاج توام جاي تو خالي است.
غرض گفتن اين مطالب نبود و موضوع اصلي مربوط به پيرزني است كه در تخت كناري اين مرد بستري بود. ناخودآگاه نگاهم به چشمان پيرزن كه به نگاه پسرش گره خورده بود خيره ماند. پيرزن براي دقايقي بدون آنكه پلك بزند صورت پسرش را نگاه ميكرد. پسر از او مي پرسيد : مادر چيزي احتياج داري؟ سردت است؟ و پيرزن كه چين و چروكهاي روي صورتش حكايت از سالها درد و رنج و مشقت را داشت به آرامي گفت : نه پسرم . مي خواهم قد و بالاي تو را براي آخرين بار نگاه كنم. بي اختيار اشك در چشمانم حلقه زد و طاقت از كف دادم. خودم را به بالين او رساندم و به پسرش گفتم: من از دور نظاره گر اين صحنه بودم و مي خواستم به خاطر داشتن چنين مادري به شما تبريك بگويم. مادري كه در بستر مرگ وقتي به پسرش نگاه مي كرد و از اينكه نهالش امروز به بار نشسته بود خوشحال بود و آرزويش نه سلامتي خودش بلكه سلامتي فرزندانش بود.
به راستي مقام فرشته هاي خداوند از مقام مادر پائين تر است. عشق مادر بي رياترين عشق دنياست و او تنها كسي است كه در مقابل محبت منتظر جبران آن نيست. به قولي رفيق بي كلك مادر است.
ياد روزهاي مي افتم كه بيمار بودم و در تخت بيمارستان هر بار چشم باز ميكردم مادرم كنارم بود و چون فرشته هاي گرداگردم ميچرخيد.
نمي توان با هيچ چيز در دنيا ذره اي از محبت مادر را جبران كرد و از خداوند ممي خواهم كه تمام مادران را براي ما فرزندان در پناه خودش حفظ كند. آمين