تبليغاتX
جريده
يادداشت هاي يك روزنامه نگار

بالاخره تلاشهاي شبانه روزي پليس امنيت تهران در ارتباط با پرونده تكثير فيلم خصوصي زهرا امير ابراهيمي با دستگيري پسري كه در اين فيلم حضور داشت وارد مرحله جديدي شد. عصر روز شنبه دفتر اطلاع رساني از خبرنگاران روزنامه ها خواست تا سريعتر خودشان را براي موضوع مهمي به پليس امنيت تهران برسانند. از آنجايي كه مي دانستيم موضوع از چه قرار است بلافاصله خودمان را به دفتر سردار عليپور رسانديم. بعد از دقايقي معطلي سردار خبر مهمي را كه روزها منتظرش بوديم اعلام كرد.

بالاخره حلقه گمشده اين ماجرا كه مهر ماه سالجاري به كشور ارمنستان رفته بود به دام ماموران افتاد و امروز صبح به تهران منتقل شد. با اعلام اين خبر سيل سوالهاي خبرنگاران سرازير شد ولي سردار با زيركي تمام آنها را بدون پاسخ گذاشت. اين پسر ۲۵ ساله كه دستيار كارگردان و دانشجو است در بازجويي ها گفته است كه در آن زمان با اين دختر بازيگر محرم بوده و هيچ نقشي در تكثير و توزيع اين فيلم نداشته است. البته سردار گفت كه اين پسر همان حلقه گمشده ماست كه از طريق او به زودي عامل اصلي تكثير اين فيلم دستگير خواهد شد. البته او در برابر اين سوال كه اتهام اين پسر چيست پاسخي نداد. زيرا به ادعاي اين پسر او در آن زمان با اين دختر محرم بوده و هيچ نقشي هم در تكثير آن نداشته است.

پس از پايان جلسه با اصرار خبرنگاران مبني بر اينكه اجازه ديدن اين پسر و گرفتن عكس را صادر كنند سردار در حالي كه بسيار مقاومت كرد تنها اجازه دادند كه فقط چند لحظه اين پسر در حالي كه كاپشني روي سرش كشيده بود داخل راهرويي به سرعت عبور داده شود و خبرنگاران از پشت شيشه تنها توانستند او را ببينند كه اين امر مورد اعتراض شديد خبرنگاران قرار گرفت ولي آنها به بهانه اينكه اين پسر از شرايط مناسبي برخوردار نيست و تحقيقات نيز به پايان نرسيده اجازه اين امر را ندادند.

حال سوالهاي زيادي براي افكار عمومي باقي مانده كه البته سردار عليپور قول داد تا چند روز آينده پاسخ خواهد داد.

خبر و عكس متهم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 19:31  توسط يوسف حيدري  | 

وقتي مطلب تفاوت تا كجا كه درباره تفاوت بين حقوق مرده شورها و ديگران بود را نوشتم تصور نمي كردم كه با استقبال خوبي مواجه شوم كه در همين جا از همه دوستان كه درباره مطلبم نظر داده اند سپاسگزاري مي كنم. من به هيچ عنوان قصد نداشتم كه شغل شريف مرده شوري را زير سوال ببرم بلكه اعتقاد دارم شغل اين عزيزان بسيار سخت و طاقت فرساست. من قصد داشتم تا از تفاوت حقوق اينها و كساني كه سختي شغلشان كمتر از اينها نيست انتقاد كنم.

امروز مي خواهم درباره معماران خانه آخرت بنويسم. كساني كه نتيجه كارشان را هيچگاه نمي بينيم زيرا وقتي روانه خانه آخرت مي شويم خانه مان از قبل آماده است و فقط كساني كه براي خاكسپاري مان مي آيند مي توانند ببينند. چندي قبل براي مصاحبه با قبركن ها به بهشت زهرا رفتيم و مثل دفعات قبل با همكاري مسئول روابط عمومي و اداري با دو تن از قديمي ترين آنها گفتگو كرديم.

يكي از قبر كن ها كه دستهاي پينه بسته اش نشان مي داد كه سالهاست خانه هاي آخرت خيلي ها را ساخته است مي گفت كار ما روي اصول است و تمام قبرها را به يك ميزانو اندازه مي كنيم و در كار خودم استاد هستم. او هيچ ترسي از اين كار نداشت و حتي چندين بار نيز مجبور شده نبش قبر كند. زندگي اين افراد براي من و همكارم خيلي جالب بود . او هم مثل همه ما زندگي مي كرد و به قبر كني به عنوان يك حرفه نگاه مي كرد. او سالها قبل كشاورز بود ولي به دلايلي كه خيلي از ما ميدانيم اين كار را رها و به قبر كني روي آورده بود.

براي تهيه عكس از قبر كن ها به قطعه اي كه در آن اموات را دفن مي كردند رفتم. فضاي خوفناكي بود و از هر طرف صداي ناله اي به آسمان بود. پسر جواني كه موهايش را ژل زده بود و در حالي عينك دودي به چشمانش بود در گوشه اي ايستاده بود و انتظار مي كشيد. نزديكتر شدم و سوال كردم كه در اينجا چه مي كني؟ از جوابش شوكه شدم. گفت من به مرده ها تلقين مي دهم و الان هم منتظرم كه كفن اين مرده را باز كنند تا كارم را شروع كنم. در آنجا بود كه متوجه شدم قبركن ها هم مثل مرده شورها حقوق بالا و خوبي مي گيرند . حداقل از سرو وفضع اين پسر كه مي شد اين را حدس زد. با خودم فكر مي كردم به راستي اين جوان كه قرار است نام امام ها را در گوش اموات صدا كند تا آنها هنگام سوال و جواب پاسخ بدهند آيا خودش اعتقادي به اين امام ها دارد. در دلم از خدا خواستم كه هنگام مرگم كسي برايم تلقين بخواند كه خودش اعتقاد به آن داشته باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 19:23  توسط يوسف حيدري  | 

شايد شما هم اين ضرب المثل را شنيده باشيد كه آب رفته را مي توان به جوي بازگرداند ولي آبروي رفته را هرگز.

داستان اين چند روز شايد به گوش شما هم رسيده باشد. فيلم مستهجن يكي از بازيگران زن سريال شوكت تكثير و در سطح تهران پخش شده است. اين خبر بقدري تكان دهنده است كه ديگر نيازي به تفسير آن نيست. اين دختر كه چهره معصومي هم دارد دو سال قبل به خاطر يك اشتباه احمقانه و سوء استفاده يك پسر به دامي افتاد كه شايد تا آخر عمر بايد تاوان آن را بپردازد. خبر تكثير فيلم اين بازيگر مانند بمب در تمام محافل خبري منفجر شد و در پي آن نيز شايعه خودكشي اين بازيگر مطرح شد بطوري كه اكثر دوستان در تماس با ما خواستار روشن شدن اين موضوع بودند ولي در تماسهايي كه با مسئولان نيروي انتظامي داشتيم آنها اين موضوع را به شدت تكذيب كردند. البته اصل اين موضوع كه اين فيلم مربوط به اين خانم يازيگر است تاييد شد كه واقعا جاي شرمندگي است. البه بنا به اظهارت خود اين بازيگر اين فيلم مربوط به دو سال قبل است و به خاطر اينكه دستگاه كامپوتر اين پسر ويروسي شده بود او آن را براي تعميير به يكي از اين مراكز برد و در آنجا شخصي با ديدن اين فيلم اقدام به گرفتن كپي و سپس تكثير آن كرده است. شايد بدترين خبر در اين ارتباط اين باشد كه اين فيلم به راحتي در ميدانهاي اصلي شهر توزيع مي شود.

شنيدن اين اخبار براي شخص من ديگر تكراري شده و يكي از دلايل افزايش آن عدم برخورد دستگاه قضايي است. كساني كه اقدام به تكثير فيلم هاي خصوصي شهروندان مثل فيلم هاي عروسي و يا جشن هاي خصوصي مي كنند به نظر من بدترين جنايتكاران و كثيف تر از قاتلان هستند زيراقاتل مرتكب يك قتل مي شود ولي اينها خانواده اي را براي همه عمر مي كشند.

بارها اخباري را شنيده ايم كه نيروي انتظامي در عملياتهاي مختلف اقدام به جمع آوري و معدوم كردن اينگونه سي دي ها و فيلم ها كرده است ولي آيا به راستي تاثيري در كاهش اين جرم داشته است؟

بسياري بر اين اعتقاد هستند اگر چند تن از اين گونه مجرمان در ملاء عام مجازات شوند ديگر شاهد اين گونه جنايت كه دودمان خانواده اي را به باد مي دهد نخواهيم بود.

اسيد پاشي اينترنتي

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 18:30  توسط يوسف حيدري  | 

 

بالاخره ۱۸۸ روز تعطيلي و توقيف به پايان رسيد و آفتاب ايران بار ديگر طلوع كرد تا تن كساني را كه در اين مدت چشم انتظارش بودند را گرما ببخشد. امروز روز بسيار خوبي بود و باز هم شاهد تكاپو و تلاش همكاران در تحريريه بوديم. بار ديگر اطلاع رساني از نوع روزنامه ايرانيش آغاز شد و  روزنامه ايران را روي كيوسك مطبوعات كه بيش از ۵ ماه جايش خالي بود مي بينيم. امروز وزير ارشاد و سخنگوي دولت به تحريريه ايران آمدند و پس از تبريك به مناسبت بازگشايي روزنامه در روند چگونگي چاپ اولين شماره قرار گرفتند. البته وزير ارشاد از آنجايي كه حساسيت خاصي نسبت به حوادث دارد نگراني خودش را بروز كرد ولي دبيرمان اطمينان داد باز هم اين صفحه پرحواننده ترين صفحه روزنامه خواهد شد.

از تمام دوستاني كه در اين مدت با دلداريهايشا ن و اميدواريهايشان كمك كردند تشكر مي كنك و بازگشايي دوباره روزنامه ايران را تبريك مي گويم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 20:27  توسط يوسف حيدري  | 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

 عيد سعيد فطر ، عيد شكرانه بندگي و عبادت خداي متعال بر همه مبارك.

    
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 19:59  توسط يوسف حيدري  |