تبليغاتX
جريده
يادداشت هاي يك روزنامه نگار

عصر يكي از روزهاي پاييز اتفاق جالبي در روزنامه افتاد. چند تن از رهبران يهوديان آمريكا معروف به خاخام به دفتر روزنامه ايران آمدند. اين افراد كه براي شركت در كنفراس بررسي هولوكاست به ايران آمده بودند سري هم به دفتر روزنامه زدند. انسانهاي بسيار جالبي بودند و قيافه هاي عجيبي داشتند. وقتي وارد تحريريه شدند با اين كه در هفته بازديد كننده هاي زيادي از روزنامه ايران بازديد مي كنند وليكن توجه همه را به خود جلب كردند. آنها در حالي روي سينه هايشان آرم مخالفت با اسرائيل را زده بودند نبست به همه ابراز احساسات مي كردند . وقتي با يكي از آنها همكلام شديم او با استقبال از همايش بررسي هولوكاست در ايران گفت قدرت طلبان اروپا و امريكا مي خواهند با بحث هولوكاست به كشور غاصب اسرائيل موجوديت بدهند ولي رئيس جمهور شجاع شما دست همه آنها را رو كرده است.

با اينكه اكثر آنها سالخورده و پير بودند ولي با حرارت زيادي از هولوكاست و اسرائيل صحبت مي كردند و از اينكه در كشورمان بسر مي بردند خيلی خوشحال بودند.

بيساري از همكاران باآنها عكسهاي يادگاري مي گرفتند و آنها نيز با دادن كارت ويزيت مي خواستند كه باروزنامه نگاران ايراني در ارتياط باشند و یک ارتباط دوسویه با یکدیگر داشته باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 18:57  توسط يوسف حيدري  | 

عشق را پاياني نيست. نمي دانم كه چه قدر به اين جمله اعتقاد داريد. ساليان نه چندان دور اين جمله معناي همراه با واقعيت داشت ولي امروز مي توان پايان عشق را ديد و كساني كه به آخر خط مي رسند. امروز ديگر عشق معناي خودش را از دست داده است و كساني كه به پايان خط عاشقي مي رسند تحمل وجود ديگري را ندارند. كاش مي شد مثل اين پيرمرد و پيرزن هميشه عاشق ماند و مثل روزهاي آغاز زندگي عشق ورزي كرد اما افسوس كه ما فقط اداي عاشقي را در مي آوريم.

بين دو راهي گير كرده ام. بين رفتن و ماندن. ترك تمام چيزهايي كه دوستشان دارم و ماندن و همچو شمع آب شدن. عشق به خيلي از چيزها زنجيري به پايم بسته و توان حركت را از من گرفته است. خيلي ها مي گويند چشمانم را ببندم و اين زنجير را از پايم باز كنم ولي نمي توانم . خدايا كمك كن.

خدايا قدرتي بده تا تغيير دهم آنچه را مي توانم / شهامتي بده تا بپذيرم آنچه را نمي توان تغيير دهم.

و بينشي بده تا تفاوت آن دو را بدانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 19:7  توسط يوسف حيدري  | 

وقتي كودك بودم هميشه با خودم تصور ميكردم اگر در بيمارستان با نوزادي ديگر جابجا ميشدم چي ميشد؟ هميشه با خودم مي گفتم اگر در بيمارستان با نوزاد خانواده ثروتمندي جابجا مي شدم الان در بهترين دانشگاههاي دنيا مشغول تحصيل بودم و زمان استراحت نيز در كنار سواحل حمام آفتاب مي گرفتم. با اين خيالهاي خوش دوران كودكي بزرگ شدم و اكنون وقتي راجب افكار كودكانه ام فكر مي كنم مي بينم شايد اگر اين اتفاق مي افتاد ممكن بود شرايطم بدتر از آن چيز ي كه تصورش را مي كنم بود و سعي مي كنم به زماني كه در آن هستم شكر گزار باشم.

نوشتن اين مطلب وقتي در ذهنم تداعي شد كه شنيدم در بيمارستان اكبر آبادي تهران اين امر اتفاق افتاده و دو نوزاد در يك اتفاق عجيب با يكديگر عوض شده اند. الته با هر بدبختبي بود اين خبر را تهيه كردم و در شماره فردا به چاپ خواهد رسيد.

در اين حادثه عجيب والدين يك زوج جوان كه پس از سالها صاحب فرزند پسري شده بودند زماني كه براي تحويل گرفتن نوزاد به بيمارستان رفتند با تعجب نوزاد دختري را به آنها تحويل دادند. پدر اين نوزاد در حالي كه از شدت عصبانيت نزديك بود ديوانه شود مي گفت ما از ماهها قبل با سونوگرافي مي دانستيم كه فرزندمان پسر و از اينكه پس از سالها صاحب پسر مي شديم خوشحال بوديم. پس از زايمان يك بار همسرم به او شير داد و تمام علائمي كه نشان از پسر بودن او مي داد را مشاهده كرده بوديم ولي پس از مرخص شدن همسرم وقتي براي تحويل گرفتن نوزاد رفتيم به ما نوزاد دختري را دادند و گفتن مبارك است شما صاحب دختر شديد. با ديدن نوزاد داشتم ديوانه مي شدم. در همان لحظه زن و مرد ديگري كه مثل ما با همين مشكل مواجه شده بودند مي گفتند با سونوگرافي و تا يك ساعت قبل از زايمان همسرم مي دانستم فرزندم دختر است ولي دو روز پس از زايمان همسرم پرستار بخش در حالي كه خودش را نارحت نشان مي داد به من گفت فزندمان پسر است ولي چون ناقص به دنيا آمده بود فوت كرده است.

با ادعاي اين دو زوج وقتي آنها جسد نوزاد پسر را از نزديك مشخص شد كه متعلق به هيچكدامشان نيست و موضوع پيچيده تر شد. جالب تر اينكه مدير بيمارستان در برابر اعتراض اين دو خانواده اعلام كرده است پرستاري كه اقدام به جابجايي نوزادان كرده بود فوت كرده و ما نمي توانيم مالكيت نوزادان را مشخص كنيم.

به قول شاعر پيدا كنيد پرتقال فروش را. حالا چه بلايي سر  اين دختر خواهد آمد بماند ولي اميدوارم او به سرنوشت آرزوهاي دوران كودكي ام دچار شود و ۲۰ سال بعد او را در بهترين دانشگا ههاي دنيا ببينيم.

براي اطلاع شما بگويم كه قرار شد تا جنازه نوزاد پسر بخت برگشته و نوزاد دختر در انتظار خوشبختي را به پزشكي قانوني ببرند تا با آزمايش دي ان اي مشخص كنند اين نوزادان متعلق به كيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 18:49  توسط يوسف حيدري  |