تبليغاتX
جريده
يادداشت هاي يك روزنامه نگار

مدتها بود كه بهانه اي براي نوشتن نداشتم و شرمنده كساني بودم كه با پيامهايشان مرا به نوشتن تشويق مي كردند.

اين بار بهانه اي كه براي نوشتن پيدا كرده ام مربوط به محاكمه مردي بود كه با معرفي خود تحت عنوان پزشك اقدام به فريب دختر نوجواني كرده بود . اين مرد با خودرواش به بهانه مسافركشي زنان و دختران جوان را سوار مي كرد و از آنجايي كه بسيار خوش صحبت است از آنها مي خواست كه با او ارتباط داشته باشند. شايد جذابيت اين موضوع براي من اين بود كه او انسان بسيار خوش صحبت و روانشناسي بود و هيچ نظر بدي هم نسبت به زنان و دختران نداشت و مي خواست به نوعي به آنها كمك كند. او دبير زبان ، موسيقي و عاشق تدريس بود. او دانشجوي انصرافي پزشكي بود ولي طبابت را دوست داشت.

وقتي در دادگاه با او همكلام شدم احساس كردم شنيدن حرفهاي او خالي از لطف نيست و او هم كه به دنبال گوش شنوايي مي گشت سفره دلش را باز كرد. داستان زيبايي را براي من تعريف كرد و اين بهانه اي كه شد كه با اجازه قاضي دادگاه از او بخواهم اين داستان را كه مي گفت اقتباسي از كتابهاي شاد زيستن و بهتر زندگي كردن است را براي من بنويسد و من هم عينا" مطالب او را مي نويسم.

داستان تمثيلي زيبايي مي گويد: روزي دختر كوچكي از كنار مرغزاري مي گذشت ، ديد پروانه اي را بر سر تيغي گرفتار ، بسوي پروانه رفت . پروانه رها گشت و پس از مدت كوتاهي در جامعه پري زيبايي نمايان گشت و به آن دختر زيبا گفت بسان مهربانيت هر آرزوئي را كه در دل داري برآورده مي سازم.

دخترك ( هر دختر با شرافت ايراني ) پس از كمي تامل اين گونه پاسخ مي دهد مي خواهم شاد باشم.

پري خم گشته و در گوش دخترك چيزي زمزمه مي كند و از ديده او نهان مي شود. پس از ساليان سال كه دخترك به نوجواني مي رسد خيلي ها راز شاديش را از وي مي پرسند واوبا تبسمي شيرين بر لب اينگونه پاسخ مي دهد ، من به حرف پري زيبايي گوش سپرده ام . پس از ساليان دراز كه آن دختر كوچك و زيباروي مرغزار به كهنسالي مي رسد همسايگان و دوستان از بيم آنكه اين راز جادويي همراه او بميرد از وي عاجزانه مي خواهند كه بگو به ما بگو پري به تو چه گفت ؟

او گفت پري به من گفت : ما انسانها با همه احساس امنيتي كه به ظاهر داريم به هم نيازمنديم. آري ما همه به هم نيازمنديم.

شكاكان بدبين هميشه آماده اند تا با حضور ذهن و عبارات گزنده ، آنهايي را كه از قلب شكسته ، از تنهايي و از شيوه ها و نيروي جادوي عشق سخن مي گويند به باد مسخره بگيرند. اگر دوست بداري ساده لوحت مي انگارند ، اگر شادماني الكي خوشي و اگر بخشنده و يار همگان مورد سو ء ظن قرار مي گيري ، اگر اعتماد بورزي احمقت مي نامند و اگر عزم آن كني كه همه اينها باشي بي گمان تو را به بد دلي و عاريتي مي خوانند. اين برداشت نامحترمانه به دليل پرورش در جامعه اي است كه انسانهاي غير متعهد به گونه اي جدا از هم زندگي مي كنند. آدمهايي آنقدر پيچيده كه حاضر نيستند آشفتگي و سرگرداني خويش را بپذيرند و آنقدر گرفتار خودشان هستند كه نمي توانند خطر كنند و كاري در اين باره انجام دهند.

چنين جامعه اي انزوا را جاوداني ساخته ، ارزشهاي انساني را ارج نمي نهند و اين در حالي است كه در سالهاي گذشته ذخيره اي از ادبيات آناني جمع آوري شده كه ثابت مي كند روابط انساني اهميت دارند .

از محبت هدر رفته سخن مگو           محبت چيزي نيست كه هدر رود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 11:35  توسط يوسف حيدري  | 

من هم بالاخره با دعوت دوستانم آزاده خانم و آقاي زادمهر مي خواهم اعترافات يلدايي را خودم را بنويسم به شرطي كه پس از اين نگاه و نظرتان نسبت به اينجانب عوض نشود.

۱- در دوران كودكي بچه شر و شوري بودم. كلاس اول ابتدايي بودم كه در يكي از روزهاي زمستان وقتي در بالكن خانه مشغول بازی بودم با ديدن همسر مستاجرمان كه به تازگي فارغ شده بود و در حياط مشغول شستن رخت نوزادش بود فكر شيطاني به سرم زد و ماله اي را با هدف گرفتن سر اين زن به طرفش پرتاپ كردم. لحظه اي بعد صداي فرياد او را در حالي که خون از سرش جاري شده بود شنيدم. پس از آن هم ۲۰ بخيه ناقابل در سر او جاي گرفت و ما هم كتك مفصلي نوش جان كرديم. اكنون كه ۲۲ سال از آن ماجرا ميگذرد با ديدين اين زن كه از بستگان نيز هست كلي خجالت ميكشم.

۲- در دوران كودكي از هيچ چيزي به اندازه خبرچيني لذت نمي بردم. يك بار وقتي در منزل عمه جان مهمان بوديم آنها از رفتارهاي پدربزرگم گلايه مي كردند و از من خواستند كه اين موضوع را جايي بازگو نكنم ولي از آنجايي كه حس فضولي داشت منو مي كشت به محض اينكه رسيدم خانه بلافاصله موضوع را به پدربزرگم گفتم و پس از آن آتشي به پا شد كه تا چند سال روابط ما با خانواده عمه ام قطع شد.

۳- از آنجايي كه هيچ علاقه اي به نقاشي ندارم به همين خاطر هميشه در كلاس نقاشي با مشكل مواجه ميشدم. براي چاره اين كار به دور از چشم مادرم كاغذ نقاشي ام را با روغن نباتي چرب مي كردم و با قرار دادن آن روي مدل نقاشي به راحتي كپي برداري مي كردم. البته يك روز وقتي معلم مي خواست زير نقاشي ام نمره ۲۰ بنويسد هر چه قدر تلاش كرد به خاطر چرب بودن كاغذ خودكار نمي نوشت و آنجا بود كه معلم به كلك من پي برد و يك صفر بزرگ در پشت برگه ام نوشت.

۴- در طول دوران خدمت سربازي هيچگاه بليط اتوبوس ندادم چون وقتي اتوبوس به ايستگاه ميرسيد با  جمع كردن بليط خانمها  سوار اتوبوس ميشدم.

۵- از رانندگي بسيار وحشت دارم و با وجود داشتن گواهينامه اصلا" دوست ندارم رانندگي كنم.

گر چه اين اعترافات بسيار سخت بود ولي صادقانه آن را نوشتم. من هم دوستانم وحيد ظريفي- رضا ظريفي- ياسمن حريري - محمد غمخوار و هستي را به اين بازي دعوت مي كنم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 17:33  توسط يوسف حيدري  | 

مرد كلمه را كشف كرد و مكالمه را اختراع كرد

زن مكالمه را كشف كرد و شايعه اختراع شد!

مرد قمار را كشف كرد و كارت هاي بازي را اختراع كرد.

زن كارت هاي بازي را كشف كرد و جادوگري اختراع شد.!

مرد كشاورزي را كشف كرد و غذا اختراع شد.

زن غذا را كشف كرد و رژيم غذايي را اختراع كرد!

مرد دوستي را كشف كرد و عشق اختراع شد.

زن عشق را كشف كرد و ازدواج را اختراع كرد!

مرد تجارت را كشف كرد و پول را اختراع كرد.

زن پول را كشف كرد و " خريد كردن"‌اختراع شد!

از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را كشف و اختراع كرد

ولي زن همچنان مشغول خريد بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 19:6  توسط يوسف حيدري  |