
هميشه در ذهنم به دنبال پاسخ اين سوال بودم : چطور برخي انسانها در مشاغلي كه بسياري از ما توان انجام آن را نداريم فعاليت مي كنند و حاشيه هاي آن را به جان مي خرند؟ كنجكاوي براي يافتن پاسخ اين سوال مرا به دنيايي كشاند كه تا آن لحظه هيچگاه تجربه نكرده بودم و تا سالها آن لحظات را فراموش نمي كنم.
دو سال قبل براي صفحه زنان تصمصم گرفتم گفتگويي با تنها زن مسئول در پزشكي قانوني داشته باشم. خانم دكتري كه به راحتي آب خوردن اجساد را كالبد شكافي مي كرد و علت مرگ انسان ها را در اعماق وجود آنهاجستجو مي كرد. پس از هماهنگي هاي اوليه روز موعود فرار رسيد و رهسپار پزشكي قانوني و يا به قول دوستس گمرگ مردگان در كنار بهشت زهرا شدم. در بين راه به اين موضوع فكر مي كردم كه كسي هم حاضر مي شود دستپخت اين پزشك زن را كه از صبح تا عصر با اجساد سروكار دارد و آنها را كالبدشكافي مي كند بچشد. آيا او شب ها كابوس اين اجساد را مي بيند؟
همچنان كه در ذهنم مشغول بودم مقابل در بزرگ پزشكي قانوني رسيديم و من پس از طي كردن پله ها وارد اتاق خانم دكتر خزعلي شدم. چند لحظه بعد وارد اتاق شد و با روي باز و خندان از من استقبال كرد. خنده هايش برايم كمي عجيب بود . چگونه انساني كه هر روز با اجساد سروكار دارد مي تواند به اين راحتي بخندد. پس از صحبتهاي اوليه سوالاتي را كه در ذهنم داشتم از او پرسيدم. لحظه جالبي بود چون او منتظر شنيدن اين سوال ها بود.
من با عشق و علاقه وارد اين كار شدم و خانواده ام و بخصوص همسرم اين موضوع را كاملا" درك كرده و هميشه مرا همراهي ميكند. من شغلم را به راحتي براي فرزند خردسالم تشريح كرده ام ولي مي دانم در آينده بايد سوالات زيادي را كه در ذهن او نقش مي بندد پاسخ دهم.
وقتي نوبت به دستپخت رسيد لبخندي زد و با تعريف از دستپخت خود گفت نمي توانم كتمان كنم كه بسياري از اطرافيان به خاطر اين موضوع دوست ندارند دستپخت مرا بچشند ولي خوشحالم كه خانواده ام با اين موضوع كنار آمده اند و باد علاقه غذاي مرا مي خورند.
وقتي صحبتهايمان به اتمام رسيد از او خواستم تا اجازه دهد حين انجام كار از او عكس بگيرم. نگاهم كرد و پرسيد: نمي ترسي؟ من هم كه دوست نداشتم مقابل او ضعف نشان بدهم با اطمينان گفتم كه هيچوقت از ديدن جنازه نمي ترسم.
دقايقي بعد با پوشيدن لباس مخصوص به سالن تشريح اجساد رفتيم. با باز شدن در كشويي سالن نسيم سردي به صورتم خورد. لحظه اي بعد در سالني قرار گرفتم كه روي تمام ميزهاي فلزي آن اجسادي قرار داشت كه شكم همه آنها شكافته بود. هراس عجيبي در دلم افتاد. همراه خانم دكتر بالاي سر جسدي رفتيم و دانشجوياني كه مشغول تشريح جسد بودند با ديدن دكتر كنار رفتند و او نيز با به دست گرفتن اره برقي مشغول شكافتن جمجمه شد. از پشت لنز دوربين كار او را نگاه مي كردم ولي لرزش دستهايم كاملا" واضح بود و اجازه نمي داد عكس شفافي بگيرم. در دلم آرزو مي كردم كه كاش اين دقايق به سرعت سپري شود و من از اين مهلكه اي كه خودم باعث آن بودم نجات پيدا كنم. لحظات سختي بود و وقتي كار به پايان رسيد در حالي كه سعي مي كردم خونسردي ام را حفظ كنم از خانم دكتر خداحافظي كردم و پس از خارج شدن از ساختمان پزشكي قانوني به دنبال پيدا كردن آب قندي بودم تا بتوانم افت فشاري را كه دچار شده بودم جبران كنم.
آفتاب به وسط آسمان رسيده بود و بايد به روزنامه بازمي گشتم. بازهم سوالات هميشگي ذهنم را مشغول كرده بود. به راستي اين زن چگونه مي توانست در عين كار كردن در خشن ترين مكان همچنان مهر مادري و عشق همسري خودش را حفظ و ابراز كند؟