اين روزها ديگر حوصله هيچ كاري را ندارم. مانند انسانهاي مسخ شده گشته ام. بي تفاوت به همه چيز و همه كس. شايد تا ديروز تصور ميكردم كه من اينگونه ام اما وقتي به چهره بسياري از اطرافيانم مي نگرم مي بينم كه همه ما مسخ شده ايم. ياد روزهاي پر شور انتخابات بخير. شب هايي كه تا پاسي از شب چشم به مناظره ها مي دوختيم و با هر احساس پيروزي بانگي از شادي فضاي خانه را پر ميكرد و در پايان نيز ساعتها بحث و تبادل نظر با دوستان و رفتن به خيابان و تماشاي مردمي كه در حمايت از كانديدهاي مورد علاقه شان درحالي كه يك قدم با يكديگر فاصله داشتند عليه يكديگر شعار مي دادند بدون آنكه هيچ آزاري به يكديگر برسانند.
مي دانم كه ديگر اين شبها تكرار نخواهد شد و ديگر شاهد اين شور و هيجان نخواهيم بود. اين شبها را در دفتر خاطراتم ثبت ميكنم تا شايد سالهاي بعد با ديدن آن يادم بيفتد كه در كشورمان روزگاري چه شوري برپا بود.
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 4:7  توسط يوسف حيدري
|