بالاخره روزي را كه انتظارش را مي كشيدم فرا رسيد. روزي را كه هميشه براي رسيدن به آن لحظه
شماري ميكردم.از چند روز قبل همه در تكاپوي اين روز بودند. برق خوشحالي را مي توانستي در چشمان تك تك همكاران ببيني. آري خاتمي رئيس جمهور محبوب روز سه شنبه به ميان ما آمد. همه همكاران با آراسته كردن خودشان آماده پذيراي از مهمان عزيز بودند.صبح زود به روزنامه آمدم.در ذهنم حرفهاي ناگفته اي را كه دوست داشتم به خاتمي بزنم مرور ميكردم. ساعت ديدار نزديك بود. هر لحظه خبر ميرسيد كه تا دقايقي ديگر او وارد تحريريه خواهد شد . با همكاران نحوه استقبال را تمرين ميكرديم. لحظه اي بعد خاتمي با آن لبخند هميشگي اش وارد تحريريه شد. همه همكاران با كف زدن به او خوش آمد گفتند. او مقابل ميز ما ايستاد و دستانش را براي دست دادن با ما دراز كرد . دستانش با گرمي فشردم . چهره اش با اينكه شكسته و خسته نشان مي داد ولي با لبخندش سعي مي كرد به ما آرامش بدهد. دوست داشتم او را در آغوش بكشم ولي مي دانستم اجازه اين كار را به من نخواهند داد . سعي كردم تا حرفهاي دلم را به او بزنم ولي به قول شاعر: گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم --چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي. بعد از بازديد خاتمي از تحريريه او به آمفي تئاتر رفت و بعد از تقدير شايسته اي كه از او صورت گرفت سخنان جالبي گفت. او از سختيهاي كار خبرنگاران گفت . از بسته شدن روزنامه ها و پايين بودن سطح درآمد روزنامه نگاران و خبرنگاران . از اينكه كه به تنها روزنامه دولت جفا شده بود گلايه كرد و در آخر نيز به همه همكارانش در روزنامه وزين ايران خسته نباشيد گفت. وقتي با او عكس يادگاري ميگرفتيم در دلم آرزو ميكردم كه اي كاش باز هم اين روزهاي خوش تكرار شود ولي مي دانستم اين آخرين عكسي است كه با محبوب دل مردم و معمار گفتگوي تمدنها ميگيريم.
او رفت. هنگام خداحافظي وقتي از پنجره براي او دست تكان مي داديم به سمت ما بازگشت و براي اخرين بار دستهايش را براي ما تكان داد.