۱- در دوران كودكي بچه شر و شوري بودم. كلاس اول ابتدايي بودم كه در يكي از روزهاي زمستان وقتي در بالكن خانه مشغول بازی بودم با ديدن همسر مستاجرمان كه به تازگي فارغ شده بود و در حياط مشغول شستن رخت نوزادش بود فكر شيطاني به سرم زد و ماله اي را با هدف گرفتن سر اين زن به طرفش پرتاپ كردم. لحظه اي بعد صداي فرياد او را در حالي که خون از سرش جاري شده بود شنيدم. پس از آن هم ۲۰ بخيه ناقابل در سر او جاي گرفت و ما هم كتك مفصلي نوش جان كرديم. اكنون كه ۲۲ سال از آن ماجرا ميگذرد با ديدين اين زن كه از بستگان نيز هست كلي خجالت ميكشم.
۲- در دوران كودكي از هيچ چيزي به اندازه خبرچيني لذت نمي بردم. يك بار وقتي در منزل عمه جان مهمان بوديم آنها از رفتارهاي پدربزرگم گلايه مي كردند و از من خواستند كه اين موضوع را جايي بازگو نكنم ولي از آنجايي كه حس فضولي داشت منو مي كشت به محض اينكه رسيدم خانه بلافاصله موضوع را به پدربزرگم گفتم و پس از آن آتشي به پا شد كه تا چند سال روابط ما با خانواده عمه ام قطع شد.
۳- از آنجايي كه هيچ علاقه اي به نقاشي ندارم به همين خاطر هميشه در كلاس نقاشي با مشكل مواجه ميشدم. براي چاره اين كار به دور از چشم مادرم كاغذ نقاشي ام را با روغن نباتي چرب مي كردم و با قرار دادن آن روي مدل نقاشي به راحتي كپي برداري مي كردم. البته يك روز وقتي معلم مي خواست زير نقاشي ام نمره ۲۰ بنويسد هر چه قدر تلاش كرد به خاطر چرب بودن كاغذ خودكار نمي نوشت و آنجا بود كه معلم به كلك من پي برد و يك صفر بزرگ در پشت برگه ام نوشت.
۴- در طول دوران خدمت سربازي هيچگاه بليط اتوبوس ندادم چون وقتي اتوبوس به ايستگاه ميرسيد با جمع كردن بليط خانمها سوار اتوبوس ميشدم.
۵- از رانندگي بسيار وحشت دارم و با وجود داشتن گواهينامه اصلا" دوست ندارم رانندگي كنم.
گر چه اين اعترافات بسيار سخت بود ولي صادقانه آن را نوشتم. من هم دوستانم وحيد ظريفي- رضا ظريفي- ياسمن حريري - محمد غمخوار و هستي را به اين بازي دعوت مي كنم.