وقتي به طرف بيمارستان براي تهيه گزارشي از به آتش كشيده شدن دختري توسط پسر جوان ميرفتم در ذهنم دفعات قبلي كه به اين بيمارستان آمده بودم مرور ميكردم واز اينكه باز هم بايد شاهد رنج كشيدن انسانهايي در آنجا باشم خيلي ناراحت بودم.
براي هماهنگي با مسوولان بيمارستان به بخش ۴ رفتم. وقتي به هر طرف نگاه ميكردم مردها و زناني را ميديم كه تمام و يا قسمتي از اعضاي بدنشان سوخته بود و با چشماني كه اشك در آن خشك شده بو مرا نگاه ميكردم. وقتي مشغول صحبت با سوپروايزر بودمپسربچه اي كه نيمي از بدنش به خاطر سهل انگاري والدينش سوخته بوداز بيمارستان مرخص شد و وقتي از بخش بيرون رفت مي توانستي برق خوشحالي را در چشمان تك تك پرستاران ببيني و همه از اينكه از دست او راحت شده بودند خوشحال بودند. يكي از آنها ميگفت راحت شديم و ديگر شبها صداي جيغهاي او را نمي شنويم.
صحنه هاي دلخراشي بود و ديدن چهره هايي كه به خاطر سوختگي بانداژ شده بود قلبم را به درد مي آورد. بعد از هماهنگي به بخش ۲ كه به بخش حاد معروف است رفتم . به خاطر شرايط خاصي كه در اينجا بود بايد لباس مخصوص به تن ميكردم. پس از پوشيدن لباس ميدانستم كه قيافه بامزه اي پيدا كرده ام به همين خاطر دنبال آينه اي گشتم تا خودم را در آن ببينم ولي هر چه قدر جستجو كردم هيچ آينه اي نبود و بهد از كمي فكر فهميدم به خاطر شرايط ويژه بيماران در اين بخش هيچ آينه اي در اين بخش و يا داخل دستشويي ها قرار داده نشده است تا مبادا اين بيماران چهره هاي وحشتناك خود را در آن ببينند.
مي دانستم در اين بخش اتاقهايي وجود دارد كه به اتاق انتظار مرگ مشهور است و بيماراني كه ديگر اميدي به زنده ماندن آنها نيست در آنجا بستري ميشوند. از پرستاران سراغ دختري را كه چند روز قبل به آتش كشيده شده بود گرفتم . همه او را ميشناختند . وقتي بالاي سر او رفتم از ديدن صحنه اي كه مقابل چشمانم بود به لرزه افتادم. دختري ۲۶ ساله كه تمام اعضاي بدنش با بنزين ۸۰ درصد سوخته بود و به سختي نفس ميكشيد . نميدانم هم اكنون كه اين مطلب را مينويسم شايد او ديگر زنده نباشد. در كنار تخت او پيرزني بستري شده بود كه به خاطر انفجار گاز به شدت سوخته بود. او از من خواهش ميكرد كه كمي به او آب بدهم ولي ميدانستم كه آب براي او مثل سم است.
دلم ميخواست با اين دختر كه ميدانم راضي نيست اسم او را بنويسم صحبت كنم ولي نفسش به شماره افتاده بود و نمي توانست صحبت كند. به دنال خانواده اش گشتم و بعد از يك ساعت آنها را در حالي كه از پشت پنجره به او نگاه ميكردن و اشك مي ريختند پيدا كردم. وقتي از خواهرش علت حادثه را پرسيدم ابتدا امتناع كرد ولي با اصرارهاي من و همكارانم گفت : خواهرم چند ماه قبل با پسري در يك مهماني آشنا شد . ما از اين پسر شناخت زيادي نداشتيم ولي اين پسر كه پدرش از وضع مالي خوبي هم برخوردار بود هر روز با خواهرم قرار ملاقات ميگذاشت و به مهماني هاي مختلف ميرفتند . بعد از مدتي خواهرم پي برد كه او با دختران زيادي دوست بوده و بعد از اخاذي و سوء استفاده آنها را رها كرده است . خواهرم پس از پي بردن به اين موضوع ارتباطش را با او قطع كرد ولي اين پسر دست بردار نبود و مزاحم خواهرم ميشد تا اين كه يك روز او را به خيابان پاسداران به بهانه ديدنش كشاند و با ريختن بنزين خواهرم را به آتش كشيد.
وقتي خواهرش حادثه را برايم تشريح ميكرد نگاهم به او كه هر لحظه با مرگ دست و پنجه نرم ميكرد افتاد . مادرش ميگفت اين پسر را نمي بخشم او زندگي مرا آتش زد و بايد مثل دخترم به آتش كشيده شود.
وقتي از بخش بيرون آمدم يكي از پرستاران به من گفت هر هفته از اين گونه موارد و يا دختران و پسراني كه به خاطر شكست عشقي دست به خودسوزي ميزنند به اينجا آورده ميشوند.
در راه بازگشت با خودم فكر ميكردم كه چرا جوانان ما آنقدر خالي از ظرفيت شده اند كه بعد از هر شكست دست به انتقام از خودشان ميزنند. به راستي چرا؟