<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>جريده</title>
<link>http://yousefheydari.blogfa.com/</link>
<description>يادداشت هاي يك روزنامه نگار </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 11 Dec 2009 15:51:12 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حقایق جالبی از زندگی دو رئیس جمهور امریکا </title>
<link>http://yousefheydari.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=right&gt;
&lt;H3&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/H3&gt;
&lt;P class=post-body dir=rtl&gt;1. «آبراهام لینکلن» در سال 1846 به کنگره راه یافت و «جان اف کندی» در سال 1946&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;2. «لینکلن» در سال 1860 به ریاست‌جمهوری انتخاب شد و «کندی» در سال 1960 &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;3. هر دو جانشینی به نام «جانسون» داشتند: «اندرو جانسون» که جانشین «لینکلن» شد، در سال 1808 به دنیا آمده بود و «لیندون جانسون» که برجای «کندی» نشست، در سال 1908 &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;4. هر دو رئیس‌جمهور پس از ورود به کاخ سفید فرزندی را از دست دادند &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;5. هر دو رئیس‌جمهور در یک روز جمعه کشته شدند و هردو به ضرب گلوله‌ای که به سرشان اصابت کرد &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;6. منشی «لینکلن»، «کندی» نام داشت و منشی «کندی»، «لینکلن» &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;7. هر دو رئیس‌جمهور به‌خصوص بر حقوق مدنی تاکید داشته‌اند &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;8. هر دو به دست فردی از اهالی جنوب آمریکا کشته شدند &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;9. «جان ویلکس بوث» که «لینکلن» را به قتل رساند، متولد سال 1839 بود و «لی‌هاروی اوسوالد» که به زندگی «کندی» پایان داد، متولد 1939 &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;10. هر دو قاتل اسمی سه بخشی داشتند و هر دو اسم از 15 حرف تشکیل شده بود و هر دو پیش از آغاز محاکمه‌شان به قتل رسیدند &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;11. «لینکلن» در تئاتری به نام «فورد» به قتل رسید و «کندی» در اتومبیلی به‌نام «لینکلن»، ساخته شده در کارخانه «فورد» &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;12. «لینکلن» در یک تئاتر کشته شد و قاتلش پس از فرار، خود را در انباری مخفی کرد. «کندی» از انباری هدف قرار گرفت و قاتلش پس از فرار در یک تئاتر پنهان شد &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;13. «لینکلن» یک هفته پیش از مرگ خود در شهر «مونرو» در «مریلند» به سر می‌برد و «کندی» اوقات خود را با هنرپیشه‌ای به نام «مریلین مونرو» می‌گذراند. &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 15:51:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefheydari&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>yousefheydari</dc:creator>
<guid>http://yousefheydari.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>الهي العفو</title>
<link>http://yousefheydari.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح جمعه وقتي تصميم گرفتم براي اولين بار در دعاي عرفه شركت كنم حس عجيبي داشتم. از اينكه خدا چند بار در طول سال اين فرصت را به ما انسانها براي توبه كردن ميده خيلي خوشحال بودم. عقربه هاي ساعت زمان رفتن را به من يادآوري كردند و با در دست گرفتن كتاب دعاي عرفه راهي مصلي شدم. در بين راه به تمام گناهان كبيره اي كه انجام داده بودم فكر ميكردم و تصور اينكه همه انها به يكباره بخشيده بشوند برايم خنده دار بود. بالاخره رسيدم به محل دعا و البته با تاخير چون مراسم شروع شده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتي خوب نگاه كردم ديدم تنها نيستم و همه گناهكارها اومده بودند. البته كساني كه به دنبال بخشش بودند. فضاي عجيبي اونجا حاكم بود و حضور زياد جوانهايي كه به اميد بخشش اومده بودند رنگ خاصي به مراسم داده بود. از هر گوشه صداي ناله و نجوا بلند بود و هركس با خودش خلوت كرده بود. هركسي زيرلب زمزمه ميكرد و معلوم بود داره اعتراف ميكنه. اعترافي كه ار روي دل بود و نه زور. خجالت ميكشيدم چون بار گناهان من از همه سنگين تر بود اما بالاخره با خودم كنار اومدم و با صداي بلند گفتم : خدايا تو را به نجواي حسين العفو ، تو را به ناله هاي زينب العفو و .... . خيلي سبك شدم و وقتي يكي توي اون جمع بهم گفت كه اگر شك كني خدا تو را نبخشيده گناه كردي خيلي آرام شدم. يعني خدا آنقدر رئوف و مهربان كه منو بخشيد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتي دعا تمام شد زدم بيرون و پياده تا مسافتي قدم زدم. ياد زماني افتادم كه خبرنگار حوادث بودم. كار ما اين بود كه گناه مردم را افشا كنيم تا درس عبرتي براي ديگران باشه. ياد التماسهاي مجرميني افتادم كه از من ميخواستند آنها را رسوا نكنم اما گوش من بدهكار نبود و فكر ميكردم رسوا كردن اونها و چاپ عكسهاي اونها تو روزنامه كار درستيه و بايد رسواي عالم بشن . حالا حس اونها را خوب درك ميكنم. اگه خدا ما را رسوا كنه كجا داريم كه بريم؟  با خودم عهد كردم حالا كه خدا اونقدر مهربان و باگذشته من هم بهش قول ميدم كه حداقل گناه كبيره نكنم و واجبات را تا حدودي انجام بدم. خيلي سخت بود ولي شروع كردم اما بايد بگم شيطان از اراده  من قويتر بود. ميخوام همين جا اعتراف كنم كه عهدشكني كردم و نتونستم روي قولي كه داده بودم بايستم . مثل دفعات قبل. ديگه روم نميشه به خدا قول بدم و ازش بخوام منو براي هزارمين بار ببخشه. احساس ميكنم توي يك جاده اي قرار دارم كه انتهاش همون جائيكه كه ابتداش ايستادم. يعني دارم درجا  ميزنم و بيشتر فرو ميرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما نا اميد نيستم و بازم ميخوام به خدا بگم به جواني ام الهي العفو ، به ناداني ام الهي العفو و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميدونم كه خدا بازم منو ميبخشه ، براي هزارويكمين بار. نمي دونم شايد يك روز در جنگ اراده و شيطان پيروز بشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;ای که ز دل ندا کنم                  با سوز دل صدا کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=4&gt; نفس و گناه رها کنم                از ته دل صدا کنم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=4&gt;                  الهی العفو  الهی العفو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=4&gt; آمده ام توبه کنم                     گناه ز دل شسته کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=4&gt; از ته دل سجده کنم                 ذکر دلم زنده کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=4&gt;                 الهی العفو  الهی العفو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=4&gt; اگر تو راهم ندهی                   حریم و جایم ندهی &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=4&gt; مرا پناهی ندهی                     عفو و شفایم ندهی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=4&gt;                 الهی العفو الهی العفو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 16:59:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefheydari&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>yousefheydari</dc:creator>
<guid>http://yousefheydari.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دستشويي سيار</title>
<link>http://yousefheydari.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>من كه از خواندن اين خبر شگفت زده شدم ولي شما را نمي دانم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما ايراني ها در نوآوري و استفاده عجيب از بعضي چيزها زبانزد عالم هستيم. نمونه آن هم همين راه اندازي دستشويي سيار در گرگان است. تصور كنيد داخل دستشويي مشغول امر خطير دفع مواد زائد از بدنتان هستيد و همزمان نيز از پنجره اي كه از داخل مي توان بيرون را ديد مناظر زيباي شهري و ترافيك لذت بخش شهر را تماشا مي كنيد. اما نكته جالب اينجاست كه ما همچنان از كمبود اتوبوس براي حمل و نقل مردم در رنج و عذاب هستيم كه مسوولان به فكر دفع مواد زايد اين مردم افتاده اند. در ضمن شهرداري گرگان كه متولي ساخت اين اتوبوس هاست شديدا&quot; به دنبال استخدام راننده براي اين اتوبوس سيار است. تصور كنيد  كساني را كه تو خيابان دلشان را گرفته اند و با يك دست از راننده اتوبوس ميخوان توقف كندتا آنها از شر اين دلپيچه راحت بشوند. البته هنوز درباره ريالي يا بليطي بودن اين اتوبوسها تصميم گيري نشده است. اصل اين خبر را بخوانيد و خودتان قضاوت كنيد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1428536&amp;Lang=P&quot; target=_blank&gt;دستشويي سيار در گرگان&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 09:48:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefheydari&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>yousefheydari</dc:creator>
<guid>http://yousefheydari.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آزادي در مدار 172 درجه</title>
<link>http://yousefheydari.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=link-content&gt;
&lt;H3 class=link-title&gt;&lt;SPAN class=clicks&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#888888&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/H3&gt;
&lt;P class=link-des&gt;در هشتمین رده‌بندی جهانی آزادی مطبوعات که از سوی سازمان گزارشگران بدون مرز منتشر شده است، ایران در میان ۱۷۵ کشور، در رده ۱۷۲ قرار گرفته است. در این گزارش که  سه‌شنبه منتشر شده، آزادی مطبوعات در ایران تنها از سه کشور ترکمنستان، کره‌شمالی و اریتره در وضعیت بهتری قرار دارد. ترکمنستان، کره شمالی و اریتره از سوی سازمان گزارشگران بدون مرز به عنوان «کشور‌های جهنمی» برای آزادی مطبوعات معرفی شده‌اند. سازمان گزارشگران اعلام کرده که وضعیت آزادی مطبوعات در ایران، به وضعیت این سه کشور نزدیک شده و این سازمان از این بابت به شدت نگران است. رده‌بندی جهانی آزادی مطبوعات در جهان، همچون هفت سال گذشته از سوی گزارشگران بدون مرز با همکاری صدها تن از روزنامه‌نگاران و کارشناسان رسانه‌ها تهیه شده و انتشار یافته است. جدول رده‌بندی جهانی آزادی مطبوعات، محدوده زمانی ١٠ شهریور ١٣٨٧ (اول سپتامبر ٢٠٠٨) تا ١٠ شهریور ١٣٨٨ (اول سپتامبر ٢٠٠٩) را در بر می‌گیرد. ژان فرانسوا ژولیارد، دبیر اول گزارشگران بدون مرز گفته که در رده‌های پائین جدول جدید، «نگران وضعیت ایران» است. به گفته ژولیارد، ایران «به شکلی خطرناک در سقوط خود، به سه کشور جهمنی برای آزادی مطبوعات؛ ترکمنستان، کره شمالی و اریتره نزدیک شده است.» براساس این گزارش، در سال ٢٠٠٩ وضعیت آزادی مطبوعات در ایران به شکل جدی روز به «وخامت» گذاشته است. &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 16:28:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefheydari&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>yousefheydari</dc:creator>
<guid>http://yousefheydari.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كتمان حقيقت</title>
<link>http://yousefheydari.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>كتمان حقيقت ديگر جزو ذات ما ايراني ها شده بطوريكه اگر سالها دور از وطن و در يك كشور متمدن هم زندگي كنيم ولي باز هم نمي تونيم از اصل خويش كه برخي ها به آن دچار هستيم دور بمانيم. گرچه با اين اتفاقاتي كه طي اين سه ماه اخير افتاد نمي توان بر اين افراد خرده گرفت كه حقيقت را كتمان مي كنيد و از واقعيت فرار. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يادش بخير پدرم وقتي كه من در كودكي كار بدي انجام ميدادم و تلاش ميكردم با گفتن دروغ خودم را از تنبيه احتمالي نجات بدم به من مي گفت: گر راست سخن گويي و در بند بماني ، به از آن كه دروغت دهد از بند رهايي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا&quot; امروز نمونه اين آدمهايي را كه با گفتن دروغ سعي ميكنن با كتمان حقيقت خودشان را از بند رها كنند مي بينم و فكر ميكنم اين بيت شعر را شاعر بايد برعكس ميگفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمونه بارز اين موضوع هم چند روز براي يكي از فوتباليست هاي مشهور كشورمان اتفاق افتاد. مهدي مهدوي كيا كه سالهاست در آلمان زندگي ميكنه و سعي ميكنه كه خودوشو متمون نشان بده بالاخره اون سرشت واقعي اش براش دردسر ساز شد. او كه سالها توي هامبورگ بازي ميكرد و تنها فوتباليستي بود كه تخلف رانندگي نكرده بود وبه همين خاطر از طرف اين باشگاه و شهردار اين شهر تقدير شده بود چند روز قبل كار عجيبي كرد. مهدوي كيا كه اين روزها توي تيم اينتراخت فرانكفورت به يك بازيكن ذخيره تبديل شده و به قول سرمربي تيم او مثل يك راننده كاميون كهنه كار ميمونه هفته قبل به خاطر تخلف رانندگي و سرعت زياد از سوي پليس آلمان جريمه شد ولي نكته جالب اينه كه او ادعا كرد زمان تخلف پشت فرمان نبوده و دوست آلمانيش پشت فرمان نشسته بود. مهدوي كيا سعي كرد با اين دورغ خودش را همچنان يك بازيكن قانونمند نشان بده اما غافل از اينكه دوست آلمانيش اصلا&quot; نمي تونست دروغ بگه و در دادگاه همه چيز را لو داد و گفت كه مهدوي كيا از او خواسته تا به دادگاه دروغ بگويد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال دادگاه آلمان هم حسابي حال اين فوتباليست ايراني را گرفت و اونو ۷۵ هزار يورو جريمه كرد تا هيچ وقت يادش نره كه اينجا ايران نيست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 08:04:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefheydari&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>yousefheydari</dc:creator>
<guid>http://yousefheydari.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رسوايي از نوع ورزشي</title>
<link>http://yousefheydari.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>نمي دانم چرا وقتي انسان با يك واقعيت اظهر الشمس روبرو ميشود چرا باز هم سعي ميكند آن را انكار كند. مگر نه اينكه آفتاب دليل روشنايي است و ماه دليل تاريكي. پس چرا ما سعي ميكنيم در روز روشن آفتاب را انكار كنيم و در شب تاريك مدعي وجود خورشيد در آسمان شويم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتن اين كنايه بي شباهت به عملكرد مسئولان ورزش كشور نيست. كساني كه به خاطر كسب مدالهاي بيشتر و فخر فروشي در دوران به اصطلاح طلايي خود دست به هر كاري مي زنند ولي غافل از اين واقعيت هستند كه هيچگاه ماه پشت ابر نخواهد ماند. نمونه بارز آن همين رسوايي بزرگ ورزشي در ورزش جودوي كشورمان بود. فدراسيون جودو كه چند سالي است در حسرت كسب مدال حتي در سطح قاره اسيا بسر مي برد براي جبران اين ناكامي دست به كاري زد و سه جودوكاري را كه به گواهي مدارك و اسناد سن آنها از نوجوانان گذشته و مي بايست در جوانان به رقابت مي پرداختند را با جابجايي سني و هويتي تحت عنوان ملي پوشان نوجوان همراه با تيم راهي كشور ارمنستان كرد تا بعد از اردوي مشترك با تيم ارمنستان خود را براي رقابتهاي جهاني مجارستان آماده كنند . مسئولان فدراسيون فكر همه چيز را كرده بودند بجز سقوط هواپيما كه در پي آن هويت واقعي قربانيان اين حادثه بخصوص جودوكاران فاش شد و پس از آن چاپ اعلاميه ها كه با نام واقعي اين جودوكاران بود اين رسوايي بزرگ را روشن كرد و مشخص شد كه دو نفر از آنها پسرعموي كساني بودند كه مي بايست به ارمنستان اعزام مي شدند و يك نفر ديگر نيز هيچ شباهت اسمي  با يكي از قربانيان حادثه نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما در اين ميان واكنش مسئولان اين فدراسيون كه منكر صغر سني  بودند بسيار جالب بود و آنها همچنان بر طبل تو خالي مي كوفتند و اعلام مي كردند كه اين جان باختگان همان جودوكاراني هستند كه مي بايست به اين اردوي مشترك فرستاده مي شدند و هيچ گونه تقلبي صورت  نگرفته است اما روز گذشته سازمان بازرسي كشور كه مسئول رسيدگي به اين پرونده بود اين تقلب را تاييد كرد تا اين واقعيت نمايان شود كه فدراسون جودو مقصر اصلي مرگ اين سه جودو كار است. كساني كه منكر اين واقعيت بودند امروز سكوت كرده اند و نمي خواهند به اين اشتباه خود اعتراف كنند زيرا اين اعتراف به قيمت محروميت از سوي فدراسيون جهاني منجر خواهد شد و اين همان واقعيتي است كه آنها تصور مي كنند كسي نمي داند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=57461&quot; target=_blank&gt;تاييد و خبر سازمان بازرسي كشور بر تقلب فدراسيون جودو&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Jul 2009 08:05:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefheydari&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>yousefheydari</dc:creator>
<guid>http://yousefheydari.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بي تفاوتي</title>
<link>http://yousefheydari.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>اين روزها ديگر حوصله هيچ كاري را ندارم. مانند انسانهاي مسخ شده  گشته ام. بي تفاوت به همه چيز و همه كس. شايد تا ديروز تصور ميكردم كه من اينگونه ام اما وقتي به چهره بسياري از اطرافيانم مي نگرم مي بينم كه همه ما مسخ شده ايم. ياد روزهاي پر شور انتخابات بخير. شب هايي كه تا پاسي از شب چشم به مناظره ها مي دوختيم و با هر احساس پيروزي بانگي از شادي فضاي خانه را پر ميكرد و در پايان نيز ساعتها بحث و تبادل نظر با دوستان و رفتن به خيابان و تماشاي مردمي كه در حمايت از كانديدهاي مورد علاقه شان درحالي كه يك قدم با يكديگر فاصله داشتند عليه يكديگر شعار مي دادند بدون آنكه هيچ آزاري به يكديگر برسانند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي دانم كه ديگر اين شبها تكرار نخواهد شد و ديگر شاهد اين شور و هيجان نخواهيم بود. اين شبها را در دفتر خاطراتم ثبت ميكنم تا شايد سالهاي بعد با ديدن آن يادم بيفتد كه در كشورمان روزگاري چه شوري برپا بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Jun 2009 17:06:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefheydari&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>yousefheydari</dc:creator>
<guid>http://yousefheydari.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو مبارك</title>
<link>http://yousefheydari.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می كشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...كجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با كیست؟...زمین سلامت می كنیم و ابرها درودتان باد و ...سال نو مبارك ...چون همیشه امیدوار &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Mar 2009 16:25:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefheydari&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>yousefheydari</dc:creator>
<guid>http://yousefheydari.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افتخار</title>
<link>http://yousefheydari.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا&quot; در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!&lt;IMG class=inlineimg title=&quot;Smilee City (20)&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://forum.mihandownload.com/images/smilies/smilee%20city%20(20).gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Mar 2009 14:35:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefheydari&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>yousefheydari</dc:creator>
<guid>http://yousefheydari.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرمندگي</title>
<link>http://yousefheydari.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>فرماندهان راهنمايي و رانندگي طي اين سالها تلاش گسترده اي را براي آنكه بتوانند رانندگان متخلف را كمي گوشمالي بدهند انجام داده اند اما هيچ كدام از اين طرح ها  اثري نداشته و هر روز بر تعداد رانندگان متخلف كه به راحتي آب خوردن پس از توقف از سوي پليس منتظر برگ جريمه مي شوند افزوده مي شود. حال مسئولان راهنمايي و رانندگي دست به ابتكار جالبي زده اند و مي خواهند اين راننده ها را حسابي شرمنده كنند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخبار حاكي از آن است كه راهنمايي و رانندگي سايتي را به نام شرمندگي راه اندازي خواهد كرد كه در آن نام راننده هاي متخلف ثبت شده تا مراجعه كنندگان اين سايت با اين راننده ها آشنا شوند تا شايد اين راننده هاي متخلف كمي شرمنده شده و دست از تخلف بردارند. اميدوارم نام مسئولاني كه مرتكب اينگونه تخلفات نيز مي شوند را در اين سايت ببينيم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8712090444&quot; target=_blank&gt;سايت شرمندگي&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Mar 2009 13:50:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefheydari&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>yousefheydari</dc:creator>
<guid>http://yousefheydari.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
